close
چت روم
داستان جنایتکار و مرد پرتقال فروش
.X.

داستان جنایتکار و مرد پرتقال فروش

داستان جنایتکار و مرد پرتقال فروش

داستان جنایتکار و مرد پرتقال فروش
داستان جنایتکار و مرد پرتقال فروش
آموزش و کدنویسی فایل های گرافیک وردپرس گالری عکس قالب سایت
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
محل تبلیغات شما
  • عکس‌های متفاوت از الناز شاکردوست به مناسبت سالروز تولدش
  • عکس های جدید سپیده خداوردی در خارج از کشور
  • روشنک عجمیان به همراه همسر و دخترش
  • چند عکس از سوتی های خنده دار ایرانی ها !!
  • خانه سوگلی ناصرالدین‌ شاه + عکس
  • عکس های جدید الناز شاکردوست
  • جدیدترین عکس های الناز شاکر دوست
  • عکس های الناز شاکردوست سر صحنه
  • عکس های نیوشا ضیغمی
  • تصاویر منتخب از نیوشا ضیغمی
  • عکس های جدید نیوشا ضیغمی
  • عکس های جدید ملیکا شریفی نیا
  • عکس های جدید فریبا نادری
  • سری دوم عکس های مهراوه شریفی نیا
  • عکس های جدید مهراوه شریفی نیا
  • عکس : نیوشا ضیغمی؛ قبل و بعد از جراحی زیبایی بینی !
  • «تیپِ» دختران شریفی‌نیا در یک نمایشگاه عکس
  • عکس بد حجاب بازیگر زن ایرانی نگین خامسی
  • محل تبلیغات شما محل تبلیغات شما

    آخرين ارسال هاي تالار گفتمان

    کمی طاقت داشته باشید...
    عنوان پاسخ بازدید توسط
    1 58274 moein
    0 23440 moein
    0 31557 moein
    0 9021 moein
    0 6551 moein
    0 4187 moein
    0 2493 moein
    0 5348 moein
    0 3107 moein
    0 2684 moein
    0 4928 moein
    0 4960 moein

    داستان جنایتکار و مرد پرتقال فروش

    این مطلب رو در چهارشنبه 11 آبان 1390 ساعت: 19:59 در سایت قرار داده است.

    جنایت کاری که یک آدم را کشته بود، در حال فرار و آوارگی با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود. بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و…. پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت : بخور نوش جانت ، پول نمی خواهم سه روز بعد آدمکش فراری باز در جلو دکه میوه فروش ظاهر شد. این دفعه بی آنکه کلمه ای ادا کند ،صاحب دکه فوراً چند پرتقال را در دست او گذاشت، فراری دهان خود را باز کرده گوئی میخواست چیزی بگوید، ولی نهایتاً در سکوت پرتقال ها را خورد و با شتاب رفت. آخر شب صاحب دکه وقتی که بساط خود را جمع می کرد، صفحه اول یک روزنامه به چشمش خورد. میوه فروش مات و متحیر شد وقتی که عکس توی روزنامه را شناخت. عکس همان مردی بود که با لباسهای ژنده از او پرتقال مجانی میگرفت. زیر عکس او با حروف درشت نوشته بودند قاتل فراری و برای کسی که او را معرفی کند نیز مبلغی بعنوان جایزه تعیین کرده بودند. میوه فروش بلافاصله شماره پلیس را گرفت. پلیس ها چند روز متوالی در اطراف دکه در کمین بودند. سه چهار روز بعد مرد جنایتکار دوباره در دکه میوه فروشی ظاهر شد، با همان لباسی که در عکس روزنامه پوشیده بود . او به اطراف نگاه کرد، گوئی متوجه وضعیت غیر عادی شده بود. دکه دار و پلیس ها با کمال دقت جنایتکار فراری را زیر نظر داشتند. او ناگهان ایستاد و چاقویش را از جیب بیرون آورده و به زمین انداخت و با بالا نگهداشتن دو دست خود به راحتی وارد حلقه محاصره پلیس شده و بدون هیچ مقاومتی دستگیر گردید. موقعی که داشتند او را می بردند زیر گوش میوه فروش گفت : ” آن روزنامه را من پیش تو گذاشتم، برو پشتش را بخوان . سپس لبخند زنان و با قیافه کاملاً راضی سوار ماشین پلیس شد. میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود : من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم . هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم میگرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت . بگذار جایزه پیدا کردن من ،جبران زحمات تو باشد



    تعداد بازديد : 225
    نظرات()

    مطالب مرتبط

    عکس‌های متفاوت از الناز شاکردوست به مناسبت سالروز تولدش

    بخش نظرات این مطلب


    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتیرفرش کد امنیتی
    کلیه حقوق مادی و معنوی نزد (( تهران فان )) محفوظ بوده و هرگونه کپی برداری از مطالب پیگرد قانونی دارد.
    خرمشهر کیدز لاولی کیدز پسران شیاطین سیاه